سيد محمد عبد الحسيب بن سيد أحمد العلوي العاملي
137
قواعد السلاطين ( فارسى )
در منازل سلاطين وضوح نيابد ، زيرا كه اقبح خلقان جمعى باشند كه در منازل سلاطين آمد شد مىنموده باشند ؛ پس نسبت به سلاطين چگونه عقوبت باشد ؟ بايد كه مشاهدهء زايچهء ايّام نموده ، فريب و مغالطات او را به شمار آورند ، اگر بر عمر اعتبار داشته دامن همّت فروافشانيده كه از چندين متضادّ غالب و مغلوب در حساب درخواهد آمدن كه دنيا مساكن عبرت و غرور است ، نه سراى سرايت و سرور . كاشانهء غم است ، نه جاى نعم . نقمتش مرهون بلا و نعمش مقرون بلا . نمايش ، همه نمايشدان ؛ و معشوقى است به غايت غدّار كه با هيچكس نپايد و به تصرّف هيچ طالب راغب درنيايد . كمال اقبالش با زوال ادبار توأم زاده و اوج عزّتش با حضيض مذلّت مقارن افتاده ، آنچه دهد ، به عادت طفلان به زودى بازستاند و در شيوهء ناستوده دوست را با دشمن و خويش را با بيگانه يكسان داند . افتادهاى است كه آزادگان [ 114 ] از برداشتن آن عار دارند و گمشدهاى است كه تاجوران ملك تجريد ، جستن آن را ننگ همّت شمارند . چون عهد گل ، پاى در ركاب است و چون ابر بهاران ، در شتاب . بنابراين مسارعت را واجب دانسته ، سالك مسلك عدالت بوده ، نوعى نمايند كه آثار عدالت و اظهار مروّت ايشان علّت رستگارى گرديده ، از اهوال و شدايد روز قيامت ناجى گردند كه از هيبت آن روز بالفرض چون زنان حامله ورود يابند اسقاط حمل نمايند ، و خلايق از كثرت خوف مدهوش و سكران گردد . نقل است كه : ابراهيم ادهم با موى ژوليده و روى خاكآلوده ، داخل محفل خليفه شد . خليفه گفت كه : چرا موى خود را شانه نمىكنى ؟ آيا انديشه ندارى كه نمازت به حيّز جواز نرسد ، با موى مرده متوجّه آستان كبريا گرديده ، به نماز اشتغال جستهاى ؟ ابراهيم ، مترنّم شد كه : چون موى مرده مانع جواز نماز گردد ، دل مرده اولى به منع نماز خواهد بود . خليفه گفت : علامت دل مرده كدام باشد ؟ گفت : آنكه اخذ مال از كسى نمايد كه بر وى حقّى نداشته باشد ، و به كسى دهد كه او را حقّى نباشد .